تبليغاتX
آشیل

آشیل

انگاه که سرنوشت با پاشنه اشیل در نوشت

فیزیک هم درس خوبیست

گفتی نیستم ،نبودم٬ هرگز نبوده ام

     و نبودی...

بودم ،ندیدم٬ ندیدی

     و رفتی

رفتی و بودی!!!   بیرونت نمیکنم

حالا هستم٬ بودی !هرگز نرفته ای

                                                                              پاییز ۸۵

+ نوشته شده در  85/10/02ساعت 18  توسط هانی  | 

عاشقانه

عاشقانه
آنکه می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندهگین شبی ست
که مهتاب را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود
 
+ نوشته شده در  85/05/09ساعت 20  توسط هانی  | 

سخني نيست

چه بگويم؟ سخني نيست

مي وزد از سر اميد، نسيمي؛
ليك تا زمزمه اي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به روش
ناروني نيست
چه بگويم؟ سخني نيست
***
پشت درهاي فرو بسته
شب از دشنه دشمني پر
به كنج انديشي
خاموش
نشسته ست
بام ها
 زيرفشار شب
كج،
كوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگويم ؟ سخني نيست

در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست
ونذر اين ظلمت جا
جزسيا نوحه شو مرده زني
نيست

ورنسيمي جنبد
به رهش نجوا را
ناروني نيست
چه بگويم؟
سخني نيست...

شاملو
+ نوشته شده در  85/02/13ساعت 22  توسط هانی  | 

ديروز که باز می گشتم

ديروز که باز می گشتم،
همه ی راه را آفتاب غروب می کرد.
می دانی غروب چيست؟
آن بالا، ابرها چون کوه ها می ماندند:
ديواری در افق برکشيده، سياه در دل کوير.
می دانی کوير چيست؟
در راه بازگشت،
در تمام راه،
آفتابی در کويری غروب می کرد.
می دانی دل چيست؟

+ نوشته شده در  85/02/13ساعت 22  توسط هانی  | 

اساس هستی من زان خراب آبادسـت

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فـتاد دل از ره تو را چه افتادسـت
میان او کـه خدا آفریده اسـت از هیچ
دقیقه‌ایست که هیچ آفریده نگشادست
بـه کام تا نرساند مرا لبـش چون نای
نصیحـت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادسـت
اگر چه مستی عشقـم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادسـت
دلا مـنال ز بیداد و جور یار کـه یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافـظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست

+ نوشته شده در  85/01/07ساعت 13  توسط هانی  | 

خداحافظ

خداحافظ برای من نمی دانم چرا اينقدر دشوار است
                   سرآغازی براي انتظارم باز تا صبح دگر شايد
سرانجامی براي مستی از رويای ديدار است
خداحافظ برايم معنی بی حصر تنهايی ست
و تفسيری ز من بی ما
دو چشم خود به ساعت دوختن بی خواب تا فردا...
خداحافظ ولی مردانه بايد گفت
تا پيوند و ريشه هست پابرجا
و تا اينجاست دستی و دلي از مرگ بی پروا
خداحافظ ولی جانانه بايد گفت
تا اميد جاری است
و تا خورشيد می تابد
و تا چشمی پر از شوق نگاهی در دل مهتاب می خوابد
خداحافظ كلامی سبز از قاموس ايثار است
خداحافظ تمامی اميد و شوق ديدار است ...
 

 

 

+ نوشته شده در  84/11/16ساعت 17  توسط هانی  | 

ولگردها

انگار
 ولگرد شده بودم
 به جستجوي نشاني ات
 به تمام جهان سر زدم
 اما نبودي
 به دور رفتم
 حتي به سرزمين خوشبختي
 در افسانه هاي پدربزرگ
 كه حقيقت نداشت
 هيچ كس نبود
 انگار
 تو هم ولگرد شده بودي


 

 

+ نوشته شده در  84/10/10ساعت 12  توسط هانی  | 

دیوار چین

عجايب جهان هم
 ديگر عجيب نيستند
 ميان تو و من عجايب جهان هم
 ديگر عجيب نيستند
 ميان تو و من
 ديوار چين هم ، حتي
كوتاه است
 

+ نوشته شده در  84/10/10ساعت 12  توسط هانی  | 

سهمی که از خدا داشتم

سهمي را که از خدا داشتم ديری بود تا مصرف کرده بودم. پس،
صعود ِ روان را از تن ِ خويش نردباني کردم. به‌گشاده‌دستي دست به
مصرف ِ خود گشودم تا چندان که با فراز ِ تيزه فرودآيم خود را
به‌تمامي رها کرده باشم. تا مرا گُساريده باشم تا به قطره‌ی واپسين.
پس، من، مرا صعودافزار شد; سفرتوشه و پای‌ابزار.
من، مرا خورش بود و پوشش بود. به راهي سخت صعب، مرا
بارکش بود به شانه‌های زخمين و پايَکان ِ پُرآبله.
تا به استخوان سودم‌اش.
چندان که چون روح به سرمنزل رسيد از تن هيچ مانده نبود.
لاجرم به تنهايي‌ ِ خود وانهادم‌اش به گونه‌ی ِ مُردارْلاشه‌يي. تا در آن
فراز از هر آنچه جِسرگونه‌يي باشد ميان ِ فرودستي و جان، پيوندی بر
جای بنماند.

تن، خسته ماند و رهاشده;
نردبان ِ صعودی بي‌بازگشت ماند.

جان از شوق ِ فصلي از اين‌دست
خروشي کرد.

+ نوشته شده در  84/10/10ساعت 12  توسط هانی  | 

و خدایش با او صحبت کرد

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه»

+ نوشته شده در  84/10/10ساعت 12  توسط هانی  |